درباره نویسنده
محمد پی پل زاده
آن لحظه که شعر من تو را باور کرد من بر سر قله ها رسیدم آنروز
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • محمد پی پل زاده
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • شعر من
  • یه روز میاد
  • نسلی می آید
  • خاطرت آسوده
  • بالاتر از خطر
  • زندگی با خطرات نزدیک
  • قطعه گمشده
  • چشم تو
  • شمعی به یاد تو
  • هبوط بندگی
  • شهر شب
  • شب فرار
  • استاتوس نویسی
  • من و چایی خوشرنگ
  • قصه نگفته
  • من و تو
  • بهار
  • و اینک انسان
  • ایستگاه آخر
  • سال نو مبارک
  • رویش
  • اربعین
  • مسافر
  • شاهد افق
  • عاشورا
  • سالروز تولد نيما يوشيج مبارک باد
  • سوخته
  • افسونگر
  • شب يلدا مبارک !
  • خسته ام
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • آبان ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • آذر ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • امرداد ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • مهر ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • فروردین ۸٤
  • دی ۸۳
  • آذر ۸۳
  • آبان ۸۳
  • مهر ۸۳
  • تیر ۸۳
  • خرداد ۸۳
  • اردیبهشت ۸۳
  • اسفند ۸٢
  • دی ۸٢
  • آذر ۸٢
  • آبان ۸٢
  • شهریور ۸٢
  • امرداد ۸٢
  • تیر ۸٢
  • خرداد ۸٢
  • اسفند ۸۱
  • بهمن ۸۱
  • دی ۸۱
دوستان من
  • يكي مثل تو
  • روژان
  • میز کار یک مهندس
  • بانوي فانوس به دست
  • محمد پی پل زاده (فیس بوک)
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



دفتر شعر يك پزشك
مجموعه اشعار محمد پی پل زاده
شعر من
نویسنده: محمد پی پل زاده - پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠

 

شعر در من کوشش پروانه هاست

بلبل مست و

شب و

دیوانه هاست

شعر در من حرمتی دیرینه داشت

زخمه های عشق بر قلبم نگاشت

شعرهایم گرچه از عرفان تهیست

عاشقی و

عاشقی و

عاشقیست

 

سروده شده در سال 1380

نظرات ()



یه روز میاد
نویسنده: محمد پی پل زاده - جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠

یه روز میاد که قلب ما

مثل قدیما صافِ

دختر چل گیس بهار

گیسوهاشو می بافه

گل های یاس و اطلسی

نشسته روی طاقچه

صدای جیک جیک میکشه

ما رو بسوی باغچه

صحبت مردم همه جا

طعم خوش اناره

نه مثل امروز که همش

حرف تب دلاره!

یه روز شادی که همه زندونها رو ببندند

مردم ما بعد یه عمر از ته دل بخندند

آره میاد شک ندارم

اگرچه خیلی دیره

روزی که شهسوار عشق

دست ما رو میگیره

نظرات ()



نسلی می آید
نویسنده: محمد پی پل زاده - دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠

بعد از این ایام آرام و خموش

نسلی می آید که دستانش تهی است

نان شب را هم از او دزدیده اند

حسرتا آن روزگارانی که مردم شاد شاد

هر چه بود از آن خود پنداشتند

هیچ از آنان فکر فرداها نبود

فکر آن قحطی کشان خسته و

 تنها نبود

سهم آنان دیدن کابوس شب های دراز

طوق گردن دارد و

حلقه به گوش

خونش از نامردمی ها

رو به جوش

بعد از این ایام آرام و خموش

روزگار دیگری باشد بهوش!

 

پی نوشت: این شعر در خرداد 1380 سروده شده که با اندکی تغییرات تقدیم شده

نظرات ()



خاطرت آسوده
نویسنده: محمد پی پل زاده - چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠

کوره راهی که مرا درپیش است

به تماشایی امروزم نیست

ولی اندوه ندارم

که در این وادی دوار

نه من خواهم ماند

و نه اندوه بزرگ

خاطرت آسوده

که اگر هست نصیبی

به تو بیش از دل خود خواهم داد

نظرات ()



بالاتر از خطر
نویسنده: محمد پی پل زاده - یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠

 


هر جا که می روم

تحریم و

جنگ و

خون

دنیای ما پر است

از جانی و

جنون

هر جا که می روم

گویا که نحسیم

میگریدش سریع

ویرانه می شود

این سرنوشت شوم

تکرار ماجراست

بالاتر ازخطر

دنیای پیش ماست



نظرات ()



زندگی با خطرات نزدیک
نویسنده: محمد پی پل زاده - یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠

خطری نزدیک است

بیش از اینها نزدیک

لیکن از بس که شنیدیم و

 همه عمر بدیدیم همین بازی سخت

عادتی کهنه به ما میگوید

زندگی باید کرد

زندگی با خطرات نزدیک

نظرات ()



قطعه گمشده
نویسنده: محمد پی پل زاده - شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

یک حالتی عجیب

 پیوسته در من است

انگار در غبار

انگار در غروب

انگار در زمان

در یک زمان دور

جا مانده قطعه ای

از روح سرکشم

نظرات ()



چشم تو
نویسنده: محمد پی پل زاده - شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
ای که به میخ چشم تو
دل به صلیب میشود
گر نگهت رها کنی
دل چه غریب می شود
نظرات ()



شمعی به یاد تو
نویسنده: محمد پی پل زاده - سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠
شمعی به یاد تو
روشن شد و
ولی
در سیلی نسیم
خاموش شد چه زود
اما تو روشنی
درخاطرات ما
ای نازنین رفیق
نظرات ()



هبوط بندگی
نویسنده: محمد پی پل زاده - یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩
مرا به باورم ببخش
از آنکه بی تو طی کنم
مسیر راه شور را
در این هبوط بندگی
به بام دل رسیده ام
شکسته ام غرور را
نظرات ()



شهر شب
نویسنده: محمد پی پل زاده - پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩

 

غروب دیدگان تو
مرا به خواب می برد
و در خیال روشنت
چه بی بهانه میشود
سفر به بیکران کنم

و میرسد صدای تو
به هرکجا که میروم
و مژده میدهد مرا
بیا رفیق خوب من
که شهر شب دروغ نیست

و از حصار روشنش
ترانه ها چکیده و
چه عاشقانه دیده و
چه ها ز دل کشیده است

بیا رفیق خوب من
مسافران کهکشان
شبیه نور میروند و
اصل ماجرای ما
شبی تمام میشود

نظرات ()



شب فرار
نویسنده: محمد پی پل زاده - جمعه ٢٢ بهمن ۱۳۸٩

 

شبی زلال میشوم
چو نور و آب و آینه
چو اشک پاک نیمه شب
که می چکد به یاد تو
شبی که بیقراریم
به من قرار می دهد
و پشت بام نیمه شب
به این اسیر عشق تو
ره فرار میدهد

نظرات ()



استاتوس نویسی
نویسنده: محمد پی پل زاده - شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩

امروزه نوشتن استاتوس در شبکه های اجتماعی نوع خاصی از ادبیات رو بوجود آورده که در اینجا تعدادی از دست نوشته هام را می آورم 

 

کوچه های سبز وزیبا..مردمان بی کلک...می شناسم در دیار قاصدک

March 31, 2009

  نگهبانان دوزخ را بگو این آدم مسکین در افکارش خدایی مهربان دیده ..چنان زیبا که هرگز عاشقانش را نسوزاند

May 12, 2009   

آنجا که واژه ای در وصف تو نبود...من ماندم و سکوت...من ماندم و نگاه

May 17, 2009 

 وقتی که شعر می بارید من بدون چتر بودم

May 19, 2009

ببین که من به یاد تو سکوت می کنم سکوت

June 18, 2009 

 من اعتراف میکنم به عشق خاک و میهنم...مرا به این گنه ببخش

August 23, 2009

آسان نبود و نیست...باید که طی شود ...بی کوششی سترگ ...آن مرز روشنی پیدا نمی شود

October 9, 2009

سال نو آمد..بهار نو رسید..جامه ها نو گشت و شوری شد بپا..عیدتان بادا مبارک ...زندگیتان سبز سبز

March 20 2010

  یادتان هست آسمان صاف شب؟ رخت خواب روی بام ؟ خانه مادربزرگ..روزگار کودکی؟

 April 8 2010

به جهان می نگرم و به قانون زمان..عجبا کوتاه است لحظات شادی..لحظاتی که به چشمان تو من مینگرم ...پرم از حس بلوغی در عشق

April 9,2010

چه کسی گفته که باید فهمید...دوره لذت از بی خبری است

April 17,2010

تو که لبخند زدی...دل من رفت فراسوی افق..چو عقابی که به پرواز آمد

May 2,2010

کمی درنگ کن...ببین...درون کوچه عاشقی...نوشته بی تو زندگی نمی شود نمی شود

May 13,2010

قلم بردار و بنویس آنچه میبینی...که تاریخ اینچنین آهسته آهسته بدست مردمان مکتوب میگردد

May 17,2010

زندگی چیست؟...همین شرب مدام...نوش جان ای دل دیوانه مست

May 20,2010

برای رفتن و تسخیر آن مفهوم جاویدان...به ایمان تو محتاجم...مرا باور کن ای همرسته..ای همراه...آسان نیست میدانم ...برای حرف حق گفتن زبان دیگری باید

May 22,2010

خط خطی کردیم و شد نقشی بروی دفتر تقدیر و ما ماندیم در حیرانی این نقش جوراجور و بس رنجور از هر پیچ ناجورش

July 15,2010

سخت بود و سخت بود و سخت بود...هر سه...تصمیم و خود کار و شکست

July 30,2010

کسی نبود...و هیچ کس صدای بی کسان نشد...نوای بی بهانه ای...شروع یک ترانه ای...به نام بی کسان نشد

september ,5 2010

همسایه های خوب!...در شهر غمزده...شور ترانه نیست...در قحطی تمام...دور از فغان و رنج...یک آشیانه نیست...باید به نام عشق...همراه هم شویم ...این شهر غمزده چشم انتظار ماست

september 14,2010

ماییم که چون ستارگان مشهور در آینه دنبال خدا میگردیم

october 4,2010

شهر ما شهر پری رویان بود لیکن از بی خردی وسوسه شیطان داشت

october 8,2010

بدنبال چه میگردی..همینجا...او ته کوزه است!!!

october 13,2010

من به انکار تو برخواسته ام...گر وجودی ز تو پیداست نشانم بده ای صاحب شهر

october 14,2010

حسادت چیز خوبی نیست میدانم ولی آری حسادت میکنم بر حزن چشمانت ...خمار آلوده ...بی شرمند

octobrer 16,2010

آخرش چه؟...نقشه هامان هرچه بود...جور دیگر قصه راه خود برفت 

 october 19,2010

 نقطه ...باز از سرخط...حرف کوتاه زمان...آه بلند...و سکوتی کشدار...نقطه ...باز از سر خط...یک لبخند...گرچه کوتاه...بخند..

 october 21,2010

صحبت از فردا نیست...ما مقیمان قمار...آنقدر باخته ایم ...که به فردای شکست... همه عادت داریم

october 26,2010

کو آن اصالتی که مرا با غرور خویش در جستجوی کوچه تاریخ میکشید

November 2,2010

آنقدر دور که انگار در آن آخر دنیا هستی...آنقدر هم نزدیک... که تو را هم نفسم میبینم...چه بزرگی تو که در پهنه عالم... همه جا ...جا داری

November 6,2010

گویا در این کتاب...یک خط برای من...یک خط برای توست...قانون این کتاب...قانون بودن است...قانون زندگی ست

November 8,2010

در نیمه شب بیا....آهسته در سکوت...خاموش و بی صدا...هیچ از کسی نپرس...این شهر پر فریب...چشم انتظار کیست

November 9,2010

اگر این احتیاط دست و پا گیرم نبود...آنگاه می دیدی چه گستاخانه در این بازی قدرت...حریف نارفیقانم

November 11,2010

ما درون مشک دوغ افتاده ایم انگار...هر دم یکطرف با ضربتی افتاده...لرزانیم

November 13,2010

شک ندارم که اگر دست تو بود...تو به من نقش دگر میدادی...خسته ام از ضربانات رگ جمجمه ام...دل من نقش درختی میخواست...که خوش از چهچه بلبل مست به افق می نگرد

November 14,2010

 

نظرات ()



من و چایی خوشرنگ
نویسنده: محمد پی پل زاده - جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩

من و چایی خوشرنگ

کافه ایی سنتی

یک عصر بهار

لحظاتی آرام

پرم از حس تراویدن شعر

کلماتی که به من می نگرند

و مرا می خوانند

همگی می دانند

دفتر شعر من امروز

به شعری تازه

چقدر محتاج است

و از این رو

به تو می اندیشم

که شکوه شعری

و من از نام تو بی قافیه

شعری به غزل میگویم

که غزال دل من را

خم ابروی تو برد


نظرات ()



قصه نگفته
نویسنده: محمد پی پل زاده - جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸

همبازی تو بودم

همناله سکوت

چشم پر اضطرابت

آری

چه خسته بود

 

در پشت اشک و آهت

در بیکران نگاهت

صد قصه نگفته

آری

نشسته بود

 

هنگامه ها و فریاد

از عمق چاه وحشت

آمد برون و

 آری

بغضی شکسته بود

 

در دام خون نشستی

در دامن شبیخون

پیوند بین دلها

آری

گسسته بود

نظرات ()



من و تو
نویسنده: محمد پی پل زاده - پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸

من و

 تنهایی و

 شبهای دراز

من و

 یک قبله و

یک جرعه نماز

من و

 دیوانگی و

دلدارم

همه افسون تو در دل دارم

من و

 دوری و

صبوری

تو همه

 پاکی و

نوری

من و

یک شوق وصال

من و

یک حس زلال

من و

آیینه و آب

تو شرابی

تو شراب

 

نظرات ()



بهار
نویسنده: محمد پی پل زاده - یکشنبه ٢ فروردین ۱۳۸۸


آسمان ابری شد

قطره ها باریدند

و به شکرانه باران

گل نو رسته رسید

و به هر شاخ جوان ظاهر شد

و پیامی آورد

خبر  رویش و

آغاز بهار

خبری خوش

که جهان را بگرفت

نظرات ()



و اینک انسان
نویسنده: محمد پی پل زاده - پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٧

آدمی سرچشمه نیرنگ هاست

در دلش رنگین کمان رنگهاست

یک نفس خوب است و

پاک است و سفید

یک نفس خونریز و

سرخ است و پلید

کاش انسان هم مثال سنگ بود

ساکت و آرام و بی نیرنگ بود

 

نظرات ()



ایستگاه آخر
نویسنده: محمد پی پل زاده - جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧

در درون ایستگاه آخرم انگار

پایان مسیری صد هزاران ساله و دشوار

پایم

نه تمام  پیکرم خسته است

باید رفت و من رفتم هزاران سال و

دیدم عاشقان بسیار اما

دیدگانم تر نشد یکبار

جز امشب

 که اشکم بارش باران پاییزی است

تندِ تند

می بارد

و سیلی بر مسیر گونه ها جاری است

من تنهای تنهایم در این پایان

اگر چه گرد من بسیار می گردند

و می گویند با مایی

ولی در من صدایی می کشد فریاد و

می گوید تو تنهایی

تو تنهایی

نظرات ()



سال نو مبارک
نویسنده: محمد پی پل زاده - یکشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٦

 

وقت نوروز است

یاران مژده باد

موسم بزمی است

مردم شاد شاد

سیب سرخ و سبزه و آیینه

تمثال شماست

مظهر پاکی و سرسبزی

بدین هفت سین ماست

وقت نوروز است

یاران همتی

تا تمام کینه ها را سوخته

دل به چشمان عزیزی دوخته

کو در این نوروز مهمان شماست

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »