شعر در من کوشش پروانه هاست
بلبل مست و
شب و
دیوانه هاست
شعر در من حرمتی دیرینه داشت
زخمه های عشق بر قلبم نگاشت
شعرهایم گرچه از عرفان تهیست
عاشقی و
عاشقی و
عاشقیست
سروده شده در سال 1380
شعر در من کوشش پروانه هاست
بلبل مست و
شب و
دیوانه هاست
شعر در من حرمتی دیرینه داشت
زخمه های عشق بر قلبم نگاشت
شعرهایم گرچه از عرفان تهیست
عاشقی و
عاشقی و
عاشقیست
سروده شده در سال 1380
یه روز میاد که قلب ما
مثل قدیما صافِ
دختر چل گیس بهار
گیسوهاشو می بافه
گل های یاس و اطلسی
نشسته روی طاقچه
صدای جیک جیک میکشه
ما رو بسوی باغچه
صحبت مردم همه جا
طعم خوش اناره
نه مثل امروز که همش
حرف تب دلاره!
یه روز شادی که همه زندونها رو ببندند
مردم ما بعد یه عمر از ته دل بخندند
آره میاد شک ندارم
اگرچه خیلی دیره
روزی که شهسوار عشق
دست ما رو میگیره
بعد از این ایام آرام و خموش
نسلی می آید که دستانش تهی است
نان شب را هم از او دزدیده اند
حسرتا آن روزگارانی که مردم شاد شاد
هر چه بود از آن خود پنداشتند
هیچ از آنان فکر فرداها نبود
فکر آن قحطی کشان خسته و
تنها نبود
سهم آنان دیدن کابوس شب های دراز
طوق گردن دارد و
حلقه به گوش
خونش از نامردمی ها
رو به جوش
بعد از این ایام آرام و خموش
روزگار دیگری باشد بهوش!
پی نوشت: این شعر در خرداد 1380 سروده شده که با اندکی تغییرات تقدیم شده
کوره راهی که مرا درپیش است
به تماشایی امروزم نیست
ولی اندوه ندارم
که در این وادی دوار
نه من خواهم ماند
و نه اندوه بزرگ
خاطرت آسوده
که اگر هست نصیبی
به تو بیش از دل خود خواهم داد

هر جا که می روم
تحریم و
جنگ و
خون
دنیای ما پر است
از جانی و
جنون
هر جا که می روم
گویا که نحسیم
میگریدش سریع
ویرانه می شود
این سرنوشت شوم
تکرار ماجراست
بالاتر ازخطر
دنیای پیش ماست
امروزه نوشتن استاتوس در شبکه های اجتماعی نوع خاصی از ادبیات رو بوجود آورده که در اینجا تعدادی از دست نوشته هام را می آورم
کوچه های سبز وزیبا..مردمان بی کلک...می شناسم در دیار قاصدک
March 31, 2009
نگهبانان دوزخ را بگو این آدم مسکین در افکارش خدایی مهربان دیده ..چنان زیبا که هرگز عاشقانش را نسوزاند
May 12, 2009
آنجا که واژه ای در وصف تو نبود...من ماندم و سکوت...من ماندم و نگاه
وقتی که شعر می بارید من بدون چتر بودم
ببین که من به یاد تو سکوت می کنم سکوت
June 18, 2009
من اعتراف میکنم به عشق خاک و میهنم...مرا به این گنه ببخش
آسان نبود و نیست...باید که طی شود ...بی کوششی سترگ ...آن مرز روشنی پیدا نمی شود
سال نو آمد..بهار نو رسید..جامه ها نو گشت و شوری شد بپا..عیدتان بادا مبارک ...زندگیتان سبز سبز
March 20 2010
یادتان هست آسمان صاف شب؟ رخت خواب روی بام ؟ خانه مادربزرگ..روزگار کودکی؟
April 8 2010
به جهان می نگرم و به قانون زمان..عجبا کوتاه است لحظات شادی..لحظاتی که به چشمان تو من مینگرم ...پرم از حس بلوغی در عشق
April 9,2010
چه کسی گفته که باید فهمید...دوره لذت از بی خبری است
April 17,2010
تو که لبخند زدی...دل من رفت فراسوی افق..چو عقابی که به پرواز آمد
May 2,2010
کمی درنگ کن...ببین...درون کوچه عاشقی...نوشته بی تو زندگی نمی شود نمی شود
May 13,2010
قلم بردار و بنویس آنچه میبینی...که تاریخ اینچنین آهسته آهسته بدست مردمان مکتوب میگردد
May 17,2010
زندگی چیست؟...همین شرب مدام...نوش جان ای دل دیوانه مست
May 20,2010
برای رفتن و تسخیر آن مفهوم جاویدان...به ایمان تو محتاجم...مرا باور کن ای همرسته..ای همراه...آسان نیست میدانم ...برای حرف حق گفتن زبان دیگری باید
May 22,2010
خط خطی کردیم و شد نقشی بروی دفتر تقدیر و ما ماندیم در حیرانی این نقش جوراجور و بس رنجور از هر پیچ ناجورش
July 15,2010
سخت بود و سخت بود و سخت بود...هر سه...تصمیم و خود کار و شکست
July 30,2010
کسی نبود...و هیچ کس صدای بی کسان نشد...نوای بی بهانه ای...شروع یک ترانه ای...به نام بی کسان نشد
september ,5 2010
همسایه های خوب!...در شهر غمزده...شور ترانه نیست...در قحطی تمام...دور از فغان و رنج...یک آشیانه نیست...باید به نام عشق...همراه هم شویم ...این شهر غمزده چشم انتظار ماست
september 14,2010
ماییم که چون ستارگان مشهور در آینه دنبال خدا میگردیم
october 4,2010
شهر ما شهر پری رویان بود لیکن از بی خردی وسوسه شیطان داشت
october 8,2010
بدنبال چه میگردی..همینجا...او ته کوزه است!!!
october 13,2010
من به انکار تو برخواسته ام...گر وجودی ز تو پیداست نشانم بده ای صاحب شهر
october 14,2010
حسادت چیز خوبی نیست میدانم ولی آری حسادت میکنم بر حزن چشمانت ...خمار آلوده ...بی شرمند octobrer 16,2010
آخرش چه؟...نقشه هامان هرچه بود...جور دیگر قصه راه خود برفت
october 19,2010
نقطه ...باز از سرخط...حرف کوتاه زمان...آه بلند...و سکوتی کشدار...نقطه ...باز از سر خط...یک لبخند...گرچه کوتاه...بخند..
october 21,2010
صحبت از فردا نیست...ما مقیمان قمار...آنقدر باخته ایم ...که به فردای شکست... همه عادت داریم
october 26,2010
کو آن اصالتی که مرا با غرور خویش در جستجوی کوچه تاریخ میکشید
November 2,2010
آنقدر دور که انگار در آن آخر دنیا هستی...آنقدر هم نزدیک... که تو را هم نفسم میبینم...چه بزرگی تو که در پهنه عالم... همه جا ...جا داری
November 6,2010
گویا در این کتاب...یک خط برای من...یک خط برای توست...قانون این کتاب...قانون بودن است...قانون زندگی ست
November 8,2010
در نیمه شب بیا....آهسته در سکوت...خاموش و بی صدا...هیچ از کسی نپرس...این شهر پر فریب...چشم انتظار کیست
November 9,2010
اگر این احتیاط دست و پا گیرم نبود...آنگاه می دیدی چه گستاخانه در این بازی قدرت...حریف نارفیقانم
November 11,2010
ما درون مشک دوغ افتاده ایم انگار...هر دم یکطرف با ضربتی افتاده...لرزانیم
November 13,2010
شک ندارم که اگر دست تو بود...تو به من نقش دگر میدادی...خسته ام از ضربانات رگ جمجمه ام...دل من نقش درختی میخواست...که خوش از چهچه بلبل مست به افق می نگرد
November 14,2010
من و چایی خوشرنگ
کافه ایی سنتی
یک عصر بهار
لحظاتی آرام
پرم از حس تراویدن شعر
کلماتی که به من می نگرند
و مرا می خوانند
همگی می دانند
دفتر شعر من امروز
به شعری تازه
چقدر محتاج است
و از این رو
به تو می اندیشم
که شکوه شعری
و من از نام تو بی قافیه
شعری به غزل میگویم
که غزال دل من را
خم ابروی تو برد
همبازی تو بودم
همناله سکوت
چشم پر اضطرابت
آری
چه خسته بود
در پشت اشک و آهت
در بیکران نگاهت
صد قصه نگفته
آری
نشسته بود
هنگامه ها و فریاد
از عمق چاه وحشت
آمد برون و
آری
بغضی شکسته بود
در دام خون نشستی
در دامن شبیخون
پیوند بین دلها
آری
گسسته بود
من و
تنهایی و
شبهای دراز
من و
یک قبله و
یک جرعه نماز
من و
دیوانگی و
دلدارم
همه افسون تو در دل دارم
من و
دوری و
صبوری
تو همه
پاکی و
نوری
من و
یک شوق وصال
من و
یک حس زلال
من و
آیینه و آب
تو شرابی
تو شراب
![]()
آسمان ابری شد
قطره ها باریدند
و به شکرانه باران
گل نو رسته رسید
و به هر شاخ جوان ظاهر شد
و پیامی آورد
خبر رویش و
آغاز بهار
خبری خوش
که جهان را بگرفت

آدمی سرچشمه نیرنگ هاست
در دلش رنگین کمان رنگهاست
یک نفس خوب است و
پاک است و سفید
یک نفس خونریز و
سرخ است و پلید
کاش انسان هم مثال سنگ بود
ساکت و آرام و بی نیرنگ بود

در درون ایستگاه آخرم انگار
پایان مسیری صد هزاران ساله و دشوار
پایم
نه تمام پیکرم خسته است
باید رفت و من رفتم هزاران سال و
دیدم عاشقان بسیار اما
دیدگانم تر نشد یکبار
جز امشب
که اشکم بارش باران پاییزی است
تندِ تند
می بارد
و سیلی بر مسیر گونه ها جاری است
من تنهای تنهایم در این پایان
اگر چه گرد من بسیار می گردند
و می گویند با مایی
ولی در من صدایی می کشد فریاد و
می گوید تو تنهایی
تو تنهایی

وقت نوروز است
یاران مژده باد
موسم بزمی است
مردم شاد شاد
سیب سرخ و سبزه و آیینه
تمثال شماست
مظهر پاکی و سرسبزی
بدین هفت سین ماست
وقت نوروز است
یاران همتی
تا تمام کینه ها را سوخته
دل به چشمان عزیزی دوخته
کو در این نوروز مهمان شماست